دانلود آهنگ جدید

Hamedan Music | دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
دانلود آهنگ ماکان بند انگار یه خبراییه
پخش آنلاین ماکان بند - انگار یه خبراییه بازدید : 603 مشاهده
00:00
00:00
پخش آنلاین موزیک

دلنوشته غمگین لیلا ۱۸ ساله از مرودشت با لینک مستقیم

دلنوشته غمگین لیلا 18 ساله از مرودشت با لینک مستقیم

لیلا هستم ۱۸ سالمه ..
من خیلی تو زندگی بد کردم باهمه مخصوصا خودم
داستان اشتباهات من بایه عشق اشتباهی شروع شد من دوران راهنمایی که بچه و خام بودم گول حرفای یه ادم که جز ضربه زدن به دخترا چیز دیگه حالیش نبودو خوردم اماخداایقدر دوستم داشت که زود فهمیدم و اون رابطه رو تموم کردم بااینکه یه مدت افسرده شدم ویه مدت زده از همه چیز اما …خوشحال ازاینکه زود متوجه اشتباهم شدم ….مادرم باخبر بود ولی میدونست من مقصرنیستم بااین وجود رفتارش باهام عوض شد منم روز به روز منزوی تروگوشه گیر تر الاوه براون یه مشکل خانوادگی دیگه برامون اتفاق افتاده بود خالم با یه پسره ک دوسال ازخودش کوچکتربود فرارکرده بود ودزدکی عقد کرده بودن همه ترس ازابرو به کسی چیزی نگفتیم اما گویا پسره اصا روانی بود همون شبه عروسی …که برای حفظ ابرو ترتیب داده بودیم خالمو کتک زده بود واونو برد به شهرخودشون بعد ازاون جز دعوا چیزی گیر خالم نیوفتاده بود همش دعوا وشک خیلی مشکوک بود به خالم خلاصه بعد چندمدت اومدن خونه ما من دوم دبیرستان بودم وخداروشکر خیلی رشد کرده بودم وخانم شده بودم جوری که خالم اصا منونشناخت …جلوی ما کاملا باخالم خوب بود اما من تمام جاهای کبودی بدن خالمو دیده بودم و ازشوهرخالم متنفربودم یه مدت نگاه شوهرخالم به من بود خیلی میترسیدم حس میکردم بامنظور داره نگام میکنه همیشه ازش فراری بودم یه روز خالم باگوشی من باهاش تماس گرفت ازاون موقعه شماره منو داشت …یک روز بهم پیام داد که عاشق من شده ومنو دوست داره ومنومیبینه نمیتونه خودشو کنترل کنه وازاین حرفا ….من که اصا ازش خوشم نمیومد اما چون تنهابودم چون ازخانوادم بدم میومد جوابشو دادم?اره من جوابشو دادم ازخودم بدم میاد وقتی یادش میوفتم حرفاش خیلی شیرین بود تااینکه بهم پیشنهاد فرار داد من قبول نکردم اصا فکرشم نمیکردم که بخوام باشوهرخالم فرارکنم ..ولی میخاستم خودم فرارکنم بدون اون درواقعه اونو قال بذارم…..روز موعود رسید اماخالم ازرابطمون باخبرشد واون برای اینکه به من ثابت کنه دوستم داره رگ گردنشو زد?….خیلی ترسیده بودم دعامیکردم نمیره خداروشکر نمرد …یه روزم نموند بیمارستان اومد دنبال من ک فرارکنیم من طلاهای مادرمو برداشتم وباهاش فرارکردم?….ولی خیلی زود پشیمون شدم خیلی خواستم برگردم گفتم بذابکشنم ولی ابروشونو نبرم پدرم ومادرم دنبالم اومدن اشک پدرموکه دیدم کمرم شکست?بخداکمرم شکست نتونستم دست اونو ول کردم گفتم من نمیتونم وبرگشتم پدرم حتی بهم کشیده نزد هیچی ولی اون بی همه چیز تهدید میکرد و توفامیل پشت من حیلی بد گفت الانم توزندونه به جرم قاچاق انسان که باخبرشدیم ازاد شده و باز….اذیت میکنه خالمو خالم حاضر به طلاق نیس میترسه خانوادش نپذیرنش ….من بعدازاون قضیه فقط به خانوادم فکرمیکنم ومیخام جبران کنم گذشتمو الان سه چهارسال باهیچ پسری رابطه نداشتم چون این جور رابطه ها چیزی جز بدبختس وبی ابرویی نداره …و توکلم به خداس هدفمم دانشگاه پرستاری شیرازه وکتابمم در حال چاپ یه کتاب شعرنوشتم….خداروشکرمیکنم که ازاشتباهاتم درس گرفتم ….این دنیا یه عشق واقعی وجود داره عشق پدر به دختر …..امیدوارم هیچوقت اشک پدرتونو نبینین…

دانلود آهنگ جنگ اقتصادی از حامد زمانی کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

دانلود آهنگ جنگ اقتصادی از حامد زمانی کیفیت 320 و 128

دانلود آهنگ جنگ اقتصادی از حامد زمانی

متن آهنگ

دشمن هجوم دائم تحریم ترفند است
دشمن که دندانی درنده پشت لبخند است
یک عمر آجر کرده جورش نان دنیا را
دشمن که خالی می پسندد سفره ی ما را
روزی به میدان روز دیگر در دل بازار
هر دم نقابی تازه دارد دشمن مکار
از رنگ و نیرنگش مگو خواندیم دستش را
در هر هجوم تازه می بیند شکستش را
بر این نبرد نا برابر از کف مده عشق و دین را
آخر به دشمن می چشانیم والله و خیرو الماکرین را
اکنون که وقت امتحان است ما با شهیدان هم صداییم
در این نبرد نا برابر فاتح به اذن الله مائیم
ای سکه هایت را به یغما برده از مردم
وی در پی حرفت هر فتنه سیلی خورده از مردم
تو در شبی می خونی شبیخونی ما تا صبح بیداریم
ما مردمان – مردان پیکاریم مردمان کار و مردان پیکاریم
از برج بیداری نه افتد دیدبان ما
ترس از حرامی ها ندارد کاروان ما
کتمان نباید کرد این جنگ نمایان را
باید به میدان برد شور عشق و ایمان را
بر این نبرد نا برابر از کف مده عشق و دین را
آخر به دشمن می چشانیم والله و خیرو الماکرین را
اکنون که وقت امتحان است ما با شهیدان هم صداییم
در این نبرد نا برابر فاتح به اذن الله مائیم
آن هشت سال پایداری یادمان ماندست
زان سال ها بر دوش ما باری گران ماندست
آن هشت سال پایداری یادمان ماندست
زان سال ها بر دوش ما باری گران ماندست
ما با تو ای شمر زمان آشنا هستیم
شط را ببندید روزه دار کربلا هستیم
دیگر گذشته موسم شبه شعب ابی طالب
در خیبر و بدریم ما بر دشمنان قالب

دلنوشته امید ۲۸ ساله از بندر لنگه با لینک مستقیم

دلنوشته امید 28 ساله از بندر لنگه با لینک مستقیم

امید هستم ? بیست و هفت ساله از ىندرلنگه
.بىست و جهارسالم که بود از طرىق ىکى از دوستاى خانوادگىمون با دخترى اشنا شدم

و براى خواستگارى به شهرشون رفتىم از قبل تجربه شکست داشتم توى رابطه هام بخاطر همىن من که خودمو مى شناختم که جقدر از لحاظ احساسى حساسمو ممکنه علاقه مند بشمو بهش وابسته بشم کلى ازش خواهش کردم که درست تصمىم بگىره و رفىق نىمه راه نشه برام اما اون گفت که از ته دلش با اىن ازدواج موافقه خىلى خوشحال ىودم که بالاخره با دختر روىاهام ازدواج مى کنم و خىلى بهش علاقمند شده بودم از لحاظ ظاهرى هم خىلى به دلم نشسته بود فکر مى کردم جون دختر با اىمان و نماز خونىه به اىن راحتى ها از خونه و زندگىش دل نمى کنه با خىال راحت بهش دل دادم ولى ىعد سه ماه که از عروسىمون گذشت ىه روز دىدم که خىلى ناراحته و سکوت کرده هر جى ازش پرسىدم جواب نداد اخرش که خىلى اصرار کردم گفت من هىج علاقه اى به اىن زندگى ندارم شوکه شده بودم باورم نمى شد گفتم ىعنى دوسم ندارى گفت نه جند روز بعد ازم خواست که توافقى از هم جدا شىم دنىا روى سرم خراب شد گرىه هام شروع شد دوباره بوى طلاق توى زندگىم مى پىجىد هر بار که اسم طلاقو مى اورد جند روز بعدش مىگفت که پشىمون شده و دىگه طلاق نمى خواد منم که هربار جوابم فقط ىک کلمه بود اونم وقتى دىد راضى ىه طلاق نمىشم شروع کرد به بهانه گرفتناى الکى هر ىار سر موضوع کوجىکى باهام بحث مىکرد همىشه بحثا و دعواهامون رو بى اندازه بزرگ مى کرد و به خانوادش مىگفت حرفاىى که نزده بودمو فحشاىى که نداده بودمو کتکاىى که نزده بودمو به خانوادش مىگفت تا با طلاقش موافقت کنند ىکى دوباره قهر کردو برگشت تا اىنکه دفعه اخر دادخواست طلاق داد ولى بازم برگشت جند روز از اومدنش که گذشت بهم گفت براى جى طلاق مىخواد گفت شانزده سالش که بوده پسرى از فامىلشون مىاد خواسگارى و جواب بله رو بهش مىده گفت که عاشقش ىوده و ىعد خواسگارى دىگه اون پسر سراغش نىومده و ولش کرده گفت که از سر دلسوزى بهم جواب مثبتو داده و نمى تونه غىر از اون ىه کس دىگه اى فکر کنه خلاصه بعد از جند روز موندن به بهانه ماه رمضون ازم خواست تا اجازه بدم. بره خونه مادرش اىنا منم با اىنکه جند روز از اومدنش گذشته ىود واسه اىنکه تشوىق بشه به زندگى کردن اجازه دادم بره خلاصه قرار بود ده روزه برگرده اما روز دهم بهم اس داد گفت تو ادم بدى هسى و باز ىهانه هاى تکرارى واسه جداىى دنىا روى سرم اوار شد از ته دلم عاشقش شده بودم خواب و خوراک نداشتم زندگى برام جهنم شده بود رفتم دنبالش اما فاىده اى نداشت اون برنگشت الان حدود نه ماه گذشته هنوز طلاقش ندادم نمىدونم ىعد ارن جطور زندگى کنم باورم نمىشه. ادم از شوهرش اىنقدر ساده جداشه و اخرشم وجدان درد نگىره من مى تونستم ىهترىن زندگى رو کنار کس دىگه اى داشته ىاشم اما براش زندگى و احساس من فقط ىه ىازى بود فقط مى خوام بدونه اول به خدا واگذارش مى کنم بعدم ىه حضرت زهرا……

دلنوشته مرتضی ۱۹ ساله از رشت با لینک مستقیم

دسته بندی : ترانه تاریخ : جمعه 22 مارس 2019

دلنوشته مرتضی ۱۹ ساله از رشت با لینک مستقیم

دلنوشته مرتضی 19 ساله از رشت با لینک مستقیم

? دوستان من مرتضی هستم ۱۹سالمه من ۶ماه پیش با دختری اشنا شدم …..به اسم زهرا م خیلی دوسش داشتم خیلــــــــی زیاد اونم تا همین الان دوستم داره به خاک پدرش قصم خورده اگه ولش کنم یه بلایی سره خودش میاره …
حالا بزار بگم من اون باهم اشنا شدیم هم دیگه رو می پرستیدیم دوهفته بعداز اشنایی من اون مادرش باخبر شد گوشیشو گرفتن تا الان که تاریخ میگه امروز ۱۳۹۵/۱۱/۱۰است بهش ندادن من تو این زمان هر وقت وقت میکردم میرفتم مدرسش تا ببینمش تاحالا یادم نیست رفتم و توی صورتم بخنده اصلا روی خوش به من نشون نداد گفتم اشکال نداره و می بخشیدمش ولی میدونستم خیلــــــــــــے دوستم داره ولی کاراش اینو نشون نمی داد من دیگه خسته شده بودم وداشتم نسبت به اون سرد میشدم و رفتم با یه دختری دوست شدم به اسم ریحانه همش ۵/۶باهم بودیم و از شانس بده من اون هم عاشق من شد دیشب که درتاریخ۱۳۹۵/۱۱/۹ بهش گفتم نمی تونم بات ادامه بدم کلی التماس کرد و گریه می کرد حالا من موندم حیرون که چه کار کنم دلم پیش کسه دیگه ایه و فکرم پیش دل ریحانس نمی خوام دلشون بشنکنه اخه کسی که دلش شکسته آهش میگیرت دعا کنید برام که از شر دوتاشون راحت بشم اگه اونا برن از زندیگیم دیگه باهیچ کس دوست نمیشم درضمن من هیچ کدوم رو دوست ندارم همشم تقصییر زهراست دعا کنید که بتونن فراموشم کنن میدونم الان شما میگین من ادم نامردیم ولی نیستم شما اگه جای من بودید همین کارو میکردین…

دلنوشته غمگین و عاشقانه ساناز از تهران با لینک مستقیم

دلنوشته غمگین و عاشقانه ساناز از تهران با لینک مستقیم

ساناز هستم
۱۲ سال پیش پسر عمومم با کلی اظهار عشق در حالی که من ۱۵ سالم بود وبا هیچ پسری نه دوست بود نه هم کلام تو فامیل معروف به این بودم که باپسر جماعت هم کلام نمیشدم خلاصه بعد کلی اظهار عشق وسرسختی من وخواستگارای تراز بالا بعد دوسال منو راضی کرد طوری که داستان عشقش به من شهره خاص وعام شده بود همه میدونستن کسی نبود که نفرسته خواستگاریم وما جواب رد ندیم من تک دختر بودم وخانوادم سختگیر خلاصه بعد کلی داستان راضی شدم خلاصه نامزد کردیم وضع مالی خانواده من خوب بودواونا خیلی خوب نبود واون دیپلم بود ومن دانشگاه قبول شدم خلاصه بعد ازیک سال ونیم ازدواج کردیم دوران نامزدی فوق العاده ای بود عین ملکه ها باهام رفتار میکرد۳ ماه بعد عروسیمون حامله شدم در حالی که ۱۹ سال داشتم بچم به دنیا اومد من دانشجو بودم وبچه نمیخواستم ولی اون انگار کل ونیا رو بهش داده باشن زندگیمون خوب بود سخت نبود از لحاظ مالی کم کم وضعمون خوب شد خونه خریدیم بعد یه سال خانواده منم کمکمون میکردن طوری شد که کمکش کردم ادم موفقی بشه ولی رفتارش عوض شد سرد شد وکتک کاری میکرد سر هیچ ولی من به خانوادم نمیگفتم چون عارم میومد دیگه باهام خوب رفتار نمیکرد منی که همه دنیام اون بود به جدایی تهدیدش میکردم تا خوب بشه رفتارش به خودش بیاد تا یه روز داداشم اومد گفت با کسی بوده این دیدتش دنیا رو سرم خراب شد خلاصه قهر کردم با کلی التماس وقول وقرار منو برگردوند ولی بدتر شد که بهتر نشد خلاصه ناخواسته بچه دومم حامله شدم با التماس اون نگهش داشتم ولی میدیدم سرش مدام تو گوشیه رفتارای مشکوک و….بعد کلی فهمیدم با یه دختره دوسته که ۱۳ سال از دختره بزرگ.تر بود البته از منم ۸ سال بزرگتر بود ونمیدونید چه بلاهایی سرم اورد برا اون دختره دوتا دندونم رو شکوند چند بارمیخواست خفم کنه جلو چشم بچه هامطوری شد که افسردگی گرفتم بچه هام عصبی شدن واسترسی ومنم دیگه نمیتونستم تحمل کنم ومنم زنگ زدم دختره رو تهدید کردم چون میدونستم چجور ادمایی هستن ومیدونم رابطش اصلا باهاش خوب نیست وبعد کلی تهدید دختره الان ۲ ماهه باهاش حرف نمیرنه اون کل زندگیمونو به پای اون دختر ریخت ۴ ساله کارو زندگیش بهم ریخته براش چه کارا که نکرد در حالی که من از بی توجهی عشقم له له میزدم گریه میکردم منو نمیدید اصلا هیچی براش کم نزاشتم طوری که همه میگفتن این چی داره انقده تو هواشو داری اون ۴ ساله با اون دختر بود ولی ۴ ساله ما رو ندیده همش در حال پیام دادن بود یا پیش اون بودیک بار مارو مسافرت خرید یا عروسی نبرده همه میگن چرا با هم نیستید عاشقای قدیمی با اینکه دختره مجرد بود یک ماه پیش گفت باهاش رابطه داشته ولی داغونم کرد نابودم کرد من موندمو دوتا بچه میگه برو میخوام تنها باشم من عاشق اونم با اینکه اصلا ادمای خوش نامی نیستن میگه من میخوامش با اینکه میدونه دختره هم زمان با این دوست پسر داشته به دختره گفته بود سانازمنو دوس نداره اصلا باهام رابطه نداره وبا هم زندگی نمیکنیم در حالی که همیشه به خاطر اینکه هیچی براش کم نزاشتم تشکر میکرد وبه خاطر اون دختر حق حزانت وطلاق رو بهم داد وگفت بهت پول میدم فقط برو وبزار من به عشقم برسم حالا میخوام ترکش کنم اون لیاقت عشق واقعی منو نداشت عشق من از تک تک سلولای بدنم بلند میشد هرنفسم باعشق اون بود بدجور داغونم کرد ولی اون لایق یه ادمی که فقط اونو خواست وهمه سختی تحمل کرد برای اون رو نداشت حالا که وضعش خوب شد رفت با دیگری اون دختر فقط برا پولش باهاشه اگه اون موقع که هیچی نداشت اومد سراغش هم همینجوری میخواستش هرگز .ولی اون کور وکره نمیفهمه منم اجازه میدم بره به عشقش برسه چون خودم عاشق بودم خیلی تلاش کردم که زندگیم خوب شه ولی تلاش به نفره جواب نمیده روزی رو میبینم که برمیگرده به پام میفته ولی من ردش میکنم دیگه نمیتونم بخوامش نمیخوام خودمو عذاب بدم همه جور بدی در حق عشقش ودختر عموش کرددر حالی که منم میتونستم همچین کاری بکنم ولی نکردم وهنوز هستن کسایی که منو میخوان ومیگن ولی من دست رد به سینشون میزنم چون از عشق متنفر شدم شب و روز کارم گریست یا خوردن قرص اعصاب یا تحمل تیکای عصبی وگوش دادن اهنگ غمگین زمین گرده وخدایی اون بالاهاست که میبینه از همه خواهش میکنم اگه با یکی هستید تا باهاش هستید وفادار بمونید اگه روز نخواستیدش منطقی بهش بگید خیانت بدترین نوع بی وفاییه خدا خودش تقاص دل شکسته رو میگیره یه خورده برا خودتون ورابطتون ارزش قایل شید برام دعا کنید ادمای اینجوری دیگه سر راهم نیان ومنو دو پسرم اونو هرگز نبینیم واروم زندگی کنیم وموفق بشیم وروزی اونو ببینم که حصرت یک بار دیدنمونو بخوره ومن پیرامو دوتا مرد بار بیارم نه نامرد عشقم بدونم میرم که تو اروم باشی وخوشحال فقط بدونم باهام بد کردی بد…..

دلنوشته طاهره ۲۵ ساله از نیشابور کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

دلنوشته طاهره 25 ساله از نیشابور کیفیت 320 و 128

?دختری هستم ۲۵ساله
تو سن۱۷سالگی پسر خالم خاستگاریم اومد و به واسطه بزرگترها ازدواج سر گرفت بی اونکه همو خوب بشناسیم محرم هم شدیم

ماه های اول خوب بود به بعد میدیدم همسرم مخفیانه تلفنی صحبت میکنه و به بعد ها فهمیدم با دختری در ارتباطه همسرم محل کارش تهران بود و من شهرستان بودم هر زمان که میامد شهرستان حای هنون چند روز هم مدام تلفنش زنگ میخورد،تا اینکه ی شب نصف شب دیدم گوشیم زنگ خرد شماره همسرم بود اما صدای اون دختر بود که بهم میکف پاتو از زندگیمون بکش کنار دنیا رو سرم آوار شد بهش گفتم اما زیرش زد تا اینکه اینقدر این قضیه بزرگ شد که خانوادم و فامیلا بگوششون رسید و راهی دادگاه شدیم چندین مرتبه بهش فرصت دادم اونم قبول کرد اما ترس از دختره تمام وجودشو گرفته بود اخه دختر خیلی بی آبرو بود و همین باعث شده بود اون خیلی بترسه که مبادا بیاد شهرستان ابرو منو اینجا ببره خلاصه هی من فرصت میدادم اما میدیدم هیچ فرقی نکرده همون ارتباطش هنو هست و دیگه خسته شده بودم تصمیم گرفتم از تمام مهرم بگذرم و پامو از زندگی اونو دختر بکشم کنار همینکارم کردم با اونکه هردومون از جدا شدن رازی نبودیم خلاصه جدا شدیم و من موندم ی دنیا نگاه مردم.اونم رفت دنبال زندگیش گرچه خانوادش عاقش کردن بعد۲ماه خبر بهم رسید که باهمون دختر ازداوج کرده ناراحت نشدم فقط آهی کشیدم و گفتم کاش قبل از اینکه وارد زندگی من میشد بهم میرسیدن نه اینکه اینده منو تباه کرد و نفرینی پشت سرش گذاشت دخترخالم که خواهرش بود میگف زندگیش همیشه دعواس و ی زندگی داره که گریت میگیرع و اینکه تو چشماش ی پشیمونی بزرگی هست منم گفتم چوبی بود که خودش به خودش زد خلاصه تو این سالها من دانشگاه رفتم و کارشناسی مدیریتم گرفتم و کنارش کارشناسی پرستاریم هم گرفتم و خدا روشاکرم که تنهام نزاشت و ی شغل شریفی بهم داد که دعا خیر بیماران پشت سرم هست از زندگیم رازیم و همین قدر میدونم که برا خودشو خانوادش بد نبودم و الاااان داره افسوس میخوره که چرا اینقد راحت برا ی دختر زندگیمون بهم زد و من هم فقط خدا روشکر میکنم که ی خانواده مهربون دارم و تو درسم موفقم کرد که بتونم سرمو بالا بگیرم و فقط ای کاش بخاطر چیزاهای پوچ زندگی به اون خوبی بهم نمیزد که الان نتونه سرشو بالا بگیره و هنو مادرش اشک میریزه وقتی منو میبینه بعد این همه سالها و همینطور خواهرش و خودش هم همیشه دلم بهم میگه بفکرمه گرچه اون چندسال رفته دنبال زندگیش و خانوادش میگن که پشیمون و خستس از زندگیش گرچه برای من خیلی وقته دیگه تموم شده اما خداوند همین دنیا جواب همع کارها رو میده من که به چشم دیدم و هزار مرتبه خدارو شاکرم که تنهام نزاشت
___
? @Nakaman_iR

دلنوشته عاشقانه نگار ۲۳ ساله از مازندران با کیفیت بالا

دلنوشته عاشقانه نگار 23 ساله از مازندران با کیفیت بالا

نگار ۲۳ساله هستم
از بچگی و از دوران راهنمایی عاشق یه پسر بودم به نام علی که خیلی دوستش داشتم

وباهاش بزرگ شده بودم روزای زیادیو باهاش گذرونده بودم از اونجایی که اون از اقوام درجه یکمون بود خانواده هامون هم زیاد رفت وآمد داشتن تا اینکه یروز علی بهم گفت که خیلی دوستم داره وعاشقمه منم اونو خیلی دوست داشتم تمام فکروذکرم شده بود علی اونم میگفت همش به یاد منه اوایل زیاد باهم در ارتباط نبودیم چونکه هیچکدوم گوشی نداشتیم و بچه تر بودیم .علی رفت به سربازی ومن دوسال سربازیو با دل وامید منتظرش نشستم اون برگشت وسربازیشو تموم کرد یه دفتر پراز دلنوشته هاشو بهم هدیه داد تا اینکه بعد از مدتها رابطمون جدی شد خانواده ها فهمیدن وبا ما مخالفت کردن زمان گذشت اما خونواده ها راضی نشدن خونواده من که دیدنداره کار از کار میگذره منو با اجبار برادرهام به عقد یه پسر دیگه که مدتها بود خواستگارم بود در آوردن الانم با همون پسر عقدم هیچ حسی به نامزدم ندارم تنفر دارم که دستش به دستم بخوره علی هم هنوز زن نگرفته همش سیاه میپوشه چند باری هم خود کشی کرده اما موفق نبوده من از زندگیم سیرم پشیمونم که چرا به اون پسره بله گفتم وپای عشقم نموندم من هنوز عاشقانه علیو دوس دارم هر بار که همو میبینیم یه دل سیر گریه میکنیم همه دیگه میدونن چقدر همو دوس داریم هنوزم که هنوزه.خواهش میکنم برامون دعا کنید تا من بتونم طلاق بگیرم وبه عشق خودم که واقعااا از صمیم قلبم دوستش دارم برسم چون من بدون علی نمیتونم زندگی کنم…

دلنوشته عاشقانه دختری ۱۸ ساله از سمنان با کیفیت بالا

دلنوشته عاشقانه دختری 18 ساله از سمنان با کیفیت بالا

دلنوشته عاشقانه دختری ۱۸ ساله از سمنان

دختر ۱۸ساله ای هستم ?
که همین آبان ماهی که گذشت جمع تولدمو باآرزوی که سال آینده این شمع روسرمزارم بذارین خاموش کردم
حدوداً چند سال پیش من که سرم تو کار خودم بود و از عشق بسیار متنفر بودم روزی یکی از هم کلاسی هایم اومد پیشم منم که با همه جوری رفتار میکردم که میگفتن اخلاقت هم مثل رنگ چشمات آدمو جذب میکنه خلاصه سحر اومد و بعد چند دقیقه حرف زدن گفت میدونی پسر خاله من دنبالت هست من که از شدت اعصبانی داشتم میمردم گفتم ببخشید پسر خاله شما منو از کجا دیده گفت فلان روز یادته اومده بود دنبالم شما رو هم دیده الانم دنبال شمارت است من که گوشی شخصی خدارو شکر نداشتم خیالم راحت بود اما شماره مادرم زیاد میترسیدم
تااینکه یک شب مهمان داشتیم گوشی مادرم زنگ خورد من با عجله رفتم جواب دادم یه پسری بود گفت که با مریم کار دارم منم گفتم آقای محترم اشتباه گرفتی اما اون اسرار داشت که درست زنگ زده بعد چند روز یه روز که داشتم از مدرسه بر میگشتم اصلا حال نداشتم و فکر واسترس تمام بدنمو فرا گرفته بود تا اینکه یهو پسری اومد با موتورش بغلم حرف میزد بس خدا شاید است که اگه سرمو بالا آورده باشم هرچی گفت هیچی نگفتم اون روز خودمو بزور رسوندم خونه وقتی رسیدم یهو خون از دهن و بینیم شروع به ریختن کرد حدودا چند هفته ای مدرسه نرفتم به دلیل مریضیم روزی که رفتم مدرسه ازبس تغییر کرده بودم نزدیگترین دوستم شروع به جیغ زدن کردبی خبر از حال من پسره هرشب اس میداد زنگ میزد تهدید میکرد اما من از شدت ترس نتونستم با مادرم درمیان بذارم از اونجایی که خانواده مذهبی و یک داداش غیرتی داشتم محال بود که بازگو کنم
یک شب تصمیم گرفتم جوابشو بدم ای کاش نمیدادم وقتی گفتم الو دنیا داشت خراب میشد رو سرم خلاصه شروع کرد به گفتن این که چقدر عاشقم است چقد دوسم داره منم گوشی رو قطع کردم اون هر روز منو تعقیب میکرد
من نمیشناختمش چون یه بار دیده بودمش اونم سرم پایین بود
تا اینکه مجبور شدم گوشی رو زدم به دیوار گوشی دیگه در کارنبود تو درسام افت کرده بودم زندگیم دگرگون شده بود که خودمو تسلی میدادم بعد چند وقت زنگ زد به مادرم گفت که دختر شما چند سال با من بوده و میخواسته با من فرار کنه وای دنیا رو سرم خراب شد آخه دیگه چقدر نامردی این چ جور عشقی داشت رفته بود به همه ای خواستگارام گفته بود این دوست منه کسی حق نداره خواستگاریش بره خلاصه زیر فشار خانوادم بودم منو بردن دکتر بخاطر معاینه خلاصه روزای کشیدم که گفتنش اشکمو در میاره
بعد چند وقت تونستم پدرمو راض کنم که بذاره به تحصیلم ادامه بدم
پسره دیگه خانوادم تهدیدش کردن دیگه خبری ازش ندارم الانم تو اوج جوانی مبتلا به سرطان خون هستم الان دیگه فکر کنم درد عشقشو باید بکشه این ته نامردی است
وقتی میگین یه دختر دنیاتنو خراب کرده من چی بگم بگم کی زندگی رو ازم گرفته چی بگم
این داستان مطالب دردناک دیگه ای هم داشت که ترجیح میدم چیزی نگم
خواهش میکنم اگه واقعا کسی رو دوست دارین بدون اینکه مزاحمش بشین محترمانه اونو تبدیل به شاهزاده ارزوهاتون کنید خواهش میکنم
کسی رو به سرنوشت من گرفتار نکنید
تاریخ ۹۶/۱۲/۱۶
این داستانو نوشتم تا ببینم شرنوشت واسم چی نوشته
واسم دعا کنید از ته دل واسم دعا کنید
ای عاشقا واسم دعا کنید….
__________
? @Nakaman_iR

دلنوشته زهرا ۱۹ ساله از ارومیه کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

دلنوشته زهرا 19 ساله از ارومیه کیفیت 320 و 128

? زهرا هستم ۱۹ سالمه :
دوساله زندگیم آشوبه. دوستی باپسرامخالف بودم ۱۷سالم یکی ازدوستام شمارمو به پسرهمسایمون داده بود

اولش قبول نکردم هیچ حسی بهش نداشتم بعداازمدتی کم کم عاشقش شدم شده بود تموم زندگیم هرچی ازم میخاست بدون هیچ حرفی قبول میکردم فکرمیکردم واقعا دوسم داره امااون منو واسه سواستفاده جنسیش میخاست نه اینکه دوسم داشته باشه ازاطرافیان خیلی حرف شنیدم که باهاش ادامه ندم.امامن حرف حرفه خودم بود فکر میکردم همه دروغ میگن فقط اون راست میگه شهرمون خیلی کوچیکه طوریه که اکثراهمدیگرومیشناسیم.توشهرمون پیچید که ماباهم دوستیم وعشق نامردم همه جا جارزده بود که باهم رابطه جنسی داشتیم الان همه به چشم بدنگام میکنن انگشت نماشدن خیلی بده.بخداقسم من هرکاری کردم فقط بخاطرعشقم بود دوسش داشتم نه واسه هوس.بعداون ازپسرجماعت متنفرشدم!مسیرزندگیم تغییرکرد یه ادم دیگه ای شدم درسمو ول کردم دیگه حوصله هیچی ندارم دیگه بریدم.انقدازدرو همسایه حرف شنیدمو حرس خوردم مشکل عصاب پیداکردم.واسه فراموش کردن گذشتم به یکی ازخاستگارام که هیچ علاقه ای بهش نداشتم جواب مثبت دادم که ای کاش نمیدادم مدتی گذشت ازش جداشدم.الان عشقم داره زنگیشو میکنه من موندمو قرصای اعصابم اینم تاوان اعتماد بی جا.خواهش میکنم بخاطرانتقام وهوس زندگی یه ادم بی گناهو خراب نکنید…

دلنوشته احساسی سیما ۱۹ ساله از مرودشت با لینک مستقیم

دلنوشته احساسی سیما 19 ساله از مرودشت با لینک مستقیم

سما هستم ?
دقیقا هفت سال پیش تو اوج شیطنت با پسری آشنا شدم برام جنبه سرگرمی داشت تا اینکه روز ب روز علاقمون ب هم بیشتر شد دوماه از رابطه گذشت بهترین روزا رو داشتیم اما اون خیلی بیشتر عاشق بود تا اینکه برام خواستگار اومد. عشقم بهم گفت نرو من میخوامت اما من جدی نگرفتم و ظالمانه ترکش کردم و با خواستگارم نامزد شدم هرروز دعوا و درگیری بعد یکسال دوباره عشقم بهم زنگ زد ک گفت ک نتونسته فراموشم کنه با وجود نامزدم بازم ی مدت باهاش بودم گفت جدا شو خانوم خودم شو جدی نگرفتم رابطمو باهاش تموم کردم.
تا اینکه عروسی کردم اما خیلی وقتا یادش میفتادم تا اینکه بدترین روزا رو با شوهرم داشتم چندباری خواستم جدا شم اما نشد. تا جایی رسیدیم که شوهرم جلو چشمم بهم خیانت میکرد منم از سر لج برگشتم پیش عشقم رابطمو باهاش شروع کردم اما با این تفاوت ک دیگه اونم ازدواج کرده بود با این وجود دوماه باهم بودیم بهترین روزای عمرم بود دیگه هیچ چیزی برام ارزش نداشت تصمیم گرفتیم هردومون از همسرامون جدا شیم برگردیم پیش هم. تا اینکه ی روز بی خبر دیگه جوابمو نداد کار هرروزم گریه و زاری دیگه ازش خبر نداشتم. درگیریم با شوهرم بالا گرفت و بزور ازش جدا شدم. اینبار فهمیدم اونی که عاشق تره من شدم حالا عشقم ترکم کرده هر لحظه ب فکرش بودم امید داشتم برگرده بگه از خانومش جدا شده اخه اونم با زنش مشکل داشت اما همین دیروز بهم ز زد گفت که یک ماه دیگه بچه اش بدنیا میاد. دنیا رو سرم خراب شد. اما اینو میدونم ک همش تقصیر خودم بود با حس بچگانم عشقمو از دست دادم.
امیدوارم خوشبخترین باشه منم یه جور با خودم کنار میام. اما تا عمر دارم دوسش دارم❤️❤️
___
? @Nakaman_iR