دانلود آهنگ جدید

Hamedan Music | دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
دانلود آهنگ ماکان بند انگار یه خبراییه
پخش آنلاین ماکان بند - انگار یه خبراییه بازدید : 605 مشاهده
00:00
00:00
پخش آنلاین موزیک

دلنوشته فاطمه ۲۳ ساله از سنندج کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

دلنوشته فاطمه 23 ساله از سنندج کیفیت 320 و 128

فاطمه هستم  ۲۳ ساله از سنندج
میخام ازدل خودم بگم .میخام اینجادردودل کنم .روزگاربدبهام تاکردازیکجاشکست محبت

ازیکجاشکست وابستگی.ازیکجاشکست عشقی همه روسرم اوارشد زجرکشیدم تنهابودم وهستم.امایکروزتوتلگرام یک نفربه حضرت فاطمه به پهلوی شکسته فاطمه قسمم داد که میخادبامن باشه که ازتویه گروه تلگرامی ازمن خوشش اومده اینقداصراروقسم داد.اینم بگم من یه دختر معمولیم جذابیت زیادی ندارم که کسی بیادسمت من.فقط قبول دارم اخلاقم همیشه مهربونه باهرکی درحدسن خودش رفتارمیکنم.من خیلی تعجب کردم وقتی این اقااینقداصراروالتماسم میکرد.وقتی بهم گفت دلتوبسپاربه حضرت زهرادلم قرص شداخه من عشقم فاطمه رسول الله است.رفتم دیدنش تااصن نمیشناسمش ولی اینقدحرفاورفتاراش اروم ومهربون بود.که گفتم شایداونیه که من ازاقام حسین طلب کردمه که حلقه ازدواجموهم ازکربلابیارم .گفتم یاحسین ایااین همونه این خورفتارش چقدمهربونه .چقددلم اروم بودکه دارمش اومدم فکرموکردم یاعلی گفتم باهم عهدبستیم وفاداربمونیم وفاطمه زهرارابین دوتامون قراردادیم.الان پنج روزه ازاون اتفاق میگذره امارفتارش خیلی سردشده .اونی نیست که من روزاول دیدم نمیدونم چرا.اخه من تازه به اسم بانویم زهرااین رابطه پاکوشروع کردم.من به گفته مهدی که خواست عهدببندم به فاطمه زهراقسم خوردمه تااخرش بمونم پس نمیتونم بیوفایی کنم ولی شماهابمن بگین مهدی که من تازه دیدمه قبل دیدنم اونقدباذوق بهم پیام میدادچشه راهنماییم کنین.ماخوقسم خوردیم همیشه بهم فکرکنیم ومهربون باشیم باهم .چیکارکنم بخداازسردی رفتارش گاه میزنم زیرگریه تواین چهارروزسرنمازمم که یادم میاداشک میریزم این چهارروزبه اندازه یکسال برام گذشته اخه یکسال بودتنهابودم ودرخوست هیج پسری راقبول نمیکردم .قسم واصرارمهدی دلموقرص کرد قبول کردم.برام ازبانوی دوعالم فاطمه رسول الله دعاکنین.وبه راهنمایی ومشورتتون نیازدارم.باتشکرازسایت خوبتون

دلنوشته غمگین بهمن ۱۸ ساله از همدان با لینک مستقیم

دلنوشته غمگین بهمن 18 ساله از همدان با لینک مستقیم

دلنوشته غمگین بهمن ۱۸ ساله از همدان 

من وقتی ۱۳ سال داشتم تو عید توعروسی یکی از فامیلامون بایک دختر ایدال اشنا شدم

من قصد دوستی رو داشتم باهاش وقتی شمارشو گیر اوردم که بادوستم دوست شده بود ولی نامید نشدم دوستم چون یکم تیپ یا .. میزد .دختره باهاش دوست شده بود ولی من به دختر گفتم که رضا بدرت نمیخوره ولی گوش نمیداد تا این که پارسال ولش کرد من وقتی فهمیدم ولش کرده خوشحال شدم وزود زنگ زدم ولی خاموش بود تا این که دوروز بعد از شبه چله زنگ زدم روشن بود و دوست شدیم اسمش محدثه بود
من محدثه روخیلی دوست داشتم الانم دارم همه چی خوب بود تا یک روز گوشیش خاموش بود من رفتم در خونشون که مادرش ناراحت شد وگوشی شو گرفت ازش بعد که گوشی شو دادن زنگ زد گفت گوشی ندارم تو عید زنگ بزن ۲۰روزم مونده بود به عید تواین ۲۰ روز پدرم در ومد تا این که روز اول عید زنگ زدم محدثه خیلی از من سیر شده بود بعدش گفت فقط ۵ شنبه ها زنگ بزن ۵شنبه ها زنگ میزدم زیاد خوب ج نمیداد من به هر حال عاشق محدثه بودم و هیچ وقت ازش کم نمیشد تا این که گفت بیا تموم کنیم شمارمو داده بود به دوسش که بامن دوست بشه بعدش که دوست شدم ولش کنم بعد نمیخواست بدونم که دوستشه تا فهمیدم من بادوستش دوست نشدم فقط خواستم بدونم از طرف ونه که بود بعد که به دختر عموش زنگ زدم ج نمیداد خودشم ج نمیداد زن زدم به زن عموش ج نمیداد من بهش ۱۵۰ پول دادم که ازش پس گرفتم بعد از این که ومد رو حساب رفتم بانک ببینم فرستنده کیه دیدم دایی باباشه زود رفتم بانک از ریس بانک اطلاعات شو گرفتم و زنگ زدم گفتم چرا پول فرستادی گفت زن داییم گفته بعدش ونم زنگ زده بود به داییش گفته بود داییش که میشه بابای محدثه از هیچی خبر نداشتو ناراحت شد.و رفت شکایت کرد بعدش محدثه دیدم داره زنگ میزنه میخواست منو بکشه بیرون که منو کتک بزنن ولی من نرفتم فهمیدم اره جداشدیم بهتر شاید بعداز مدتی خدا خواست رفتم خواستگاریش وقبول کردن و به عشقم رسیدم . دعا میکنم برای کسی که خواست ما جدا شیم وشدیم که تو زندگیش موفق نباشه چون زندگی مو خراب کرد
من خیلی محدثه رو دوسش داشتن اصلا فکر نمیکردم جدا شیم محدثه فکر میکر من لج بستم یادیوانم اره من دیوانه ی عشقش بودم نشد. وارزودار م بازم با یک جمله یا جرقه بهش برسم من زیادی دوس داشتم فقط زیادی
خیلی عاشقشم…

دلنوشته رها ۱۸ ساله از کرمان با لینک مستقیم

دسته بندی : ترانه تاریخ : جمعه 22 مارس 2019

دلنوشته رها ۱۸ ساله از کرمان با لینک مستقیم

دلنوشته رها 18 ساله از کرمان با لینک مستقیم

رها ۱۸از کرمان
منم میخوام قصه ی دردناک جداییمو بگم منم مثل همه شماها عاشق شدم اره عاشق پسر همسایمون هم من دوسش داشتم هم اون ما بدون هم نمیتونستیم نفس بکشیم M اومد خواستگاریم اون ی آژانس داشت زیاد وضعشون خوب نبود درسته تک دختر خانواده بودم وضعمون عالی بود ولی با این حال قبولش کردم شب خواستگاری ازش خواستم صبر کنه تا درسم تمام شه اونم گفت باشه صبر میکنم ولی درست دو هفته بعدش یعنی یک ماه پیش در خونه ما رو زدن وقتی رفتم پایین دیدم دو تا مرد اومدن تحقیق واسه عشق من اونا اومده بودن تا منو داغون کنن اولش باورم نمیشد ولی بعد ک ته توی قضیه رو در اوردم فهمیدم راستهMدو شب بعد از خواستگاری من رفته بود خواستگاری ی دختر دیگه این وسط من خیلی داغون شدم ی هفته کامل تو بیمارستان بستری بودم بعد از این ی هفته ک مرخص شدم اومدم خونه دیدم اونا عقد کردن و دست تو دست هم هر روز از جلوی خونه ما رد میشن منم ی هفته پیش حلقه ای رو ک واسم خریده بودنو بهشون برگردوندم
خواستم بگم دنیا خیلی نامرده آجیای و داداشای گلم گول این عشقای دو روزه رو نخورین امیدوارم عشقم با عشقش خوشبخت بشه ولی Mاگه هر وقت اینو خوندی و بدستت رسید بدون من هیچوقت نمیبخشمت جواب اشکایی رو ک هرروز دارم میریزمو باید پس بدی و امیدوارم کسایی ک باعث این کار شدن هیچوقت روز خوش نبینن..

دلنوشته پاییزی شبنم ۱۸ ساله از گرگان با لینک مستقیم

دلنوشته پاییزی شبنم 18 ساله از گرگان با لینک مستقیم

دلنوشته پاییزی شبنم ۱۸ ساله از گرگان

ی سال پیش توراه سفر ی پسریو دیدم تو ی اتاق بودیم

چن شب باهم من همراه خانوادم اون همراه دوستش ی مدت ک گذشت ازش خوشم اومد ولی بیخیال شدم جدی نگرفتم و ب سفرمون ادامه دادیم اونام تقریباتاجاهایی بامابودن ی جایی خوردم زمین دستموگرف و کمکم کرد تقریبا راهو پیاده میرفتیم بیشترراهوباهم بودیم بابام چیزی نمیگف چون نمیتونستم درست راه برم و همش میخوردم زمین درطول راه چیزی نمیگفتم ولی اون شروع ب حرف زدن کرده بود ک تاالان بهش انقدخوش نگذشته و…. ی جاخورد زمین دست منم کشید افتادم روش زود بلندشدم دست اونم گرفتم بلندش کردم ی لبخندزدمو راهمونو ادامه دادیم اخرای راه بود بهم گف ک هرجابره برمیگرده وو پیشم میاد منم چون عتمادی سرکسی نداشم گفتم باش بداز مدتی ازهم جداشدیم وقتی ازش جداشدم همش توفکراین بودم ک واقعابرمیگرده؟! یاحرفاش مث بقیه دروغه خلاصه چن ماهی گذشتو گوشی برادرم زنگ خورد برداشتم دیدم فریده گفتم سلام اونم سلام دادخیلی استرس داشم منتظربودم ی چیزی بگه ولی اون چیزی نگف و چون تلفن برادرم بود نمیتونستم زیادحرف بزنم براهمین گفتم برادرم نیس اومدزنگ میزنه و گوشیو قط کردم خیلی ناراحت بودم ک چراچیزی بهم نگف بدازچن ماه دیه گوشی خریدم و منتظربودم ازفیس برادرم شمارشو پیداکنم اونم ازطریق فیس برادرم ماروپیداکرد وقتی بهش مسج دادم خیلی خوشحال شد ولی خوشحالیش واس چن دیقه بود چن ماهی گذشت فهمیدم ک دوسم نداره و کس دیه ایه رو دوس داشته ک اونم ولش کرده خیلی ناراحت شدم هم واس اون هم واس خودم بهم گف همیشه عشق اون توقلبشه خلاصه چن ماه دیه ای هم گذشت بیشترشبابیرون بود بارفیقاش خوش گذرونی منم خوش بودم ولی ن زیاد وخیلی کم پی ام میداد ی چن دفه باهاش ب شوخی قهر ک ببینم دوسم داره یان ولی اون حتی ی بارم بهم پی ام نمیداد تااخربهش گفتم دوسم نداری برو اونم گف هرکس منو دوس داشته باشه خودش میاددنبالم ن من دنبال اون قبل ازین ک باهم صمیمی شیم دوس دخترزیادداش منم بیشترباپسرودخترهرکی ک واس وقت گذروندن خوب بود باهاش بودم وقت میگذروندم گذشتو گذشت کم کم رابطمون صمیمی شدبهم علاقه پیداکردو تاالانم باهمیم تقریبا ی سالو چن ماه گذشته بدون هیچ قهرو دوایی باهمیم و اگ ازهم ناراحت باشیم ب هم بدن پی ام میدیم ک اینطوری هیچ کدوممون ناراحت نشیم من هم قسم خوردم بجزاون باکسی ازدواج نکنم من مطمعنم ک ب هم میرسیم چون باتمام شرایط و بدی هامون باهم کنارمیایمو پشت همیم و مشکلاتمونو باهم حل میکنیم ازون وقتی ک ازش جداشدم توسفرتاالان ندیدمش ولی دوسش دارم از راه دور ازدل پاک اونم همین طور

دلنوشته مژگان ۲۱ ساله از ساری با لینک مستقیم

دسته بندی : ترانه تاریخ : جمعه 22 مارس 2019

دلنوشته مژگان ۲۱ ساله از ساری با لینک مستقیم

دلنوشته مژگان 21 ساله از ساری با لینک مستقیم

مژگان” هستم ۲۱ساله …
چن ماهی میشه عاشق یه پسری شدم به اسم” ی”دیوونه وار دوسش دارم .رابطه منو اون خیلی رابطه پاکیه بزرگترین حرف عاشقانه ای که بین منو اون ردو بدل شد دوست دارم و قربونت برم بود.اول رابطمون من به* ی*گفتم خونمون خیلی حساسن اگه یه وقت قبل اینکه بیای خونمون کسی از این رابطه خبردار بشه هیچ وفت منو بهت نمیدن .اونم گفت عزیزم من تمام تلاشمو میکنم که کسی نفهمه.قرار شد امسال که دانشگاش تموم شد عید اینده یعنی ۹۷رسما بیاد خاستگاریم.خلاصه گذشتو چن روز پیش داداشم گوشیمو ازم خواست منم بهش دادم تا اینکه یک هفته پیشش باشه و گوشی داداشم با من باشه .روز ششم که شد داشتیم خونه تکونی میکردیم که آب رفت تو گوشی داداشمو گوشی هر کاری میکردیم روشن نمیشد .منم گفتم حتما دیگه پیاما حذف شدن از قضا داداشم رفت گوشیشو تعمیر کردو درست شد و همه پیاما بازیابی شدن .تا اینکه دیشب داشتم با* ی*حرف میزدم گفتم عزیزم فعلا کار دارم ده دیقه دیگه بهت زنگ میزنم بعد اینکه بش زنگ زدم یه شماره ای برام خوندو گف این شماره تویی داری فوش میدی گفتم نه شماره رو بخون برام .شماره رو خوندو دیدم این ک مال داداشمه .به* ی*گفتم بت چی میگه گفت که فوش میده میگه پیدات میکنم همونجا بود ک زود بش گفتم وقتی گوشی داداشم باهام بود اب رفت توشو حالا ک درستش کرد حتما پیاما اومدن بالا و داداشم خوندشون.منم گفتم *ی*تا برامون بد نشد شماره داداش بزرگمو میدم و بش زنگ بزن بگو منو میخوای ولی فعلا دانشگاته و …خلاصه اونجا بود که* ی *مردونگی شو بهم ثابت کرد گفت چشم نگران نباش .گوشیو قطع کردو رفت ب داداشم زنگ زد .خلاصه سرتونو درد نیارم …
بعد* ی*بهم زنگ زد گفت داداشت شمارمو داد آگاهی حالا ک بش گفتم خواهرتو میخوام گف چن روزی گوشیتو خاموش کن .*ی*گف کار نداری عزیزم تا چن روز گفتم مواظب خودت باش و خدافظ
تو همون هین داداشم ی سیلی بم زد …امروز با داداشم دعوا کردمو اومد جریانو ب بابام گفت .بابام هم خــــیــلی حساااسه.بعد دو تا داداشمو و بابام تا جایی ک تونستن منو کتک زدن امروز.وقتی دیدم اینجوریه از تو دستشون فرار کردمو چاقو رو برداشتمو رگ دستمو زدم .از دیشب تا حالا صدای عشقمو نشنیدم گوشیش خاموشه و اون بی خبر از همه این ماجراست .من شده جونمم برا عشقم میدم .عشقم مردیشو بهم ثابت کرد…ولی نمیدونم وقتی بفهمه رگمو زدم چیکار میکنه چون اون تحمل ناراحتیمو نداشت چه برسه به …
و در اخر بگم عشقم*ی * دوست دارم .بدون تو نمیتونم زندگی کنم .از روزی ک اومدی تو زندگیم همه چیزم تغییر کرد.بهترینم حال عشقت خیلی بده خیلی خون از بدنش رفته کجایی تو نفسم خداحفظت کنه بهترین مرد دنیاااا.دوستای عزیزم تو رو ب امام رضا برا منو زندگیم دعا کنید .دعا کنید بهش برسم …امیدوارم هیچ وقت هیچ وقت دلش نشکنه و همه ب عشقاشون برسن..

دلنوشته غم انگیز علی ۲۱ ساله از بوشهر با لینک مستقیم

دلنوشته غم انگیز علی 21 ساله از بوشهر با لینک مستقیم

دلنوشته غم انگیز علی ۲۱ ساله از بوشهر

بچه زرنگی بودم دوران مدرسه همیشه نمراتم بیست بود خوب درس میخوندم

دوس داشتم پزشک بشم به تمام آرزوهای که داشتم برسم اما بمیره پدر عشق عاشقی که همه آرزوهامو سنگ قبر دلم کردو به هیچ کدومشون نرسیدم .
داشی آجی های گلم امیدوارم مثل من منطقی باشین واقع بین زندگی خودتونو به پوچی تباهی نکشید میخوام گذشته عشق دوس داشتن خودمو نسبت به جنس مخالفم به صحن بزرگواریتون برسونم .
من عاشق دختری شدم که هیچ وقت فکرشم نمیکم و گفته روانشناسان و دانشمندان بزرگ صحت داره که میگن عاشق شدن در کمتر ار صدوم ثانیه به وجود میاد .
من عاشق دختری شدم که اسمش زینب بود قیافه خیلی خوبیم نداشت فقط نمیدونم چه حالی بهم دس داد که بهش علاقه مند شدم زینب فامیلمون بود رابطه خانوادگی با هم داشتیم سال اول کنکورم بود که ای کاش هیچ وقت عاشق نمیشدم عاشق شدم واز مامانم خواستم زنگ بزنه خونشون زنگ زد جواب مثبت دادن ولی بعد از مدتی شماره خودشو به دست آوردم بهش پیام دادم ولی گفت بهت علاقه ندارم جواب من منفی خلاصه دیگه دیوانه شده بودم سال اول گاو بیار باقالی ببر سال دومم رتبه شارژ ایرانسل آوردم همش فکر ذکرم زینب بود تا اینکه از بابام خواستم ماشین برام بخره بابامم یه پژو صفر برام خرید انگار یکی بهم میگفت بیرونه میرفتم دور ور خونشون هر موقع بیرون بود از سر بی تجربگی نفهمی تیکه بهش مینداختم البته دست خودم نبود نمیدونستم چجوری بهش ثابت کنم که عاشقشم خلاصه اونم همه چیزو به دل میگیره یه روز به همه خانوادش میگه باعث به هم خوردن تمام رابطه ها شد .
ولی با منطق خودم همه چیزو پزیرفتم به جای رشته پزشکی رفتم رشته آموزش ابتدایی وبه جای زینب عاشق دختری شدم که با تمام وجودش منو میخواد عاشقم شده …

دلنوشته سحر ۱۷ ساله از اصفهان کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

دلنوشته سحر ۱۷ ساله از اصفهان کیفیت 320 و 128

سحر هستم ۱۷ ساله از اصفهان ;
منم مثل همه‌ی شما ها یه بار تو زندگیم عاشق شدم ولی نمیدونم چرا خدا نخواست باهم باشیم اولین بار که زنگ زد سربه سرم میذاشت منم دیگ فهمیدم چجور پسریه محلش نذاشتم یه چند بار دیگ هم زنگ زد ولی دیگ جوابشا ندادم بعد چند وقت نمیدونم چه حسی بهم دست داد انگار دلم براش سوخت منتظر بودم دوباره زنگ بزنه خیلی تنها بودم یه بار ک زنگ زد باهاش حرف زدم نمیدونم چه بمی تو صداش بود که آرومم میکرد باهم دوست شدیم قرار گذاشتیم هما ببینیم اولین بار ماه رمضان بود دیدمش اولین باری بود ک به یه نفر همچین حسی داشتم فقط نمیخواستم ازش جدا بشم خیلی برام سخت بود بیرون رفتن ولی به هر بهونه ای بود میرفتم میدیمش همچی خیلی خوب بود نمیدونم یدفعه چی شد یهو همچی تغیر کرد دیگ اون حسم به محمد مثل اوایل نبود انگار ازش سرد شده بودم دلم تنوع میخواست دیگ زیاد محلش نمیزاشتم بهش خیانت کردم ولی اون پای همچیه من موند دوسم داشت من احمق سرگرم بقیه بودم هربار ک پشیمون میشدم میرفتم پیشش منا قبول میکرد تصمیمش برا ازدواج باهام جدی بود ولی نمیشد خانوادم راضی نمیشدن تنها دخترشونا به این زودی شوهر بدند من دوسش داشتم ولی نه برا ازدواج چون ایندمونا میدیم بدرد هم نمیخوردیم.خیلی جاها دلت شکستم محمدم منا ببخش که بازیت دادم ولی بخدا دوستداشتم منا ببخش که بعد دوسال با یه پیام ازت خدافظی کردم خداشاهده فقط برا خوشبختی خودت و خودم اینکارا کردم این روزا تنها فقط دیدن پروفایلات ارومم میکنه هیچوقتم اون حسی ک باهات تجربه کردم فراموش نمیکنم…همیشه جات تو قلبمه خیلی دوستدارم…

دلنوشته غمگین خاطره ۲۳ ساله از تنکابن با لینک مستقیم

دلنوشته غمگین خاطره 23 ساله از تنکابن با لینک مستقیم

دلنوشته غمگین خاطره ۲۳ ساله از تنکابن

روزایی داشتم ک خیلی خوش بودم خیلی هم خانوادمو دوس داشتم همه هم منو دوس داشتن

تقریبا۱۴ سالم بوده اخرای سال بوده داشتم میرفتم مدرسه واسه امتحان با مادرم اخه خانوادم روم حساس بودن ک مبادا تو این سن پسری دنبالم بیفته گول ظاهرشون رو بخورم هم اینکه راه مدرسم خیلی بد بوده پراز پسر ک یه پسری منو دید و خوشش اومد دنبالم افتاد متوجه شدم ک خیلی بهم نگاه میکنه ولی من اصلا به روی خودم نیاورم پسری بود ک ظاهرش خوب بوده ولی من اونموقع ها عاشق یکی دیگه بودم ک خانوادم موافقت نمیکردن با ازدواجمون نذاشتن من بهش برسم مخالفت هاشون منو دیوونه کرده بودن هم میگفان ک سنت کمه باید اونم بره خدمت و بیاد برای خودش مردی بشه منو با حرفاشون گول زدن اونم رفت و پیداش نشد یعنی اونموقع گوشی چیزی نبوده ک باهم در ارتباط باشیم ما هم اونموقع خونمون رو داده بودیم واسه ساخت و ساز جای دیگه سکونت میکردیم و اونموقع ها از سربازی ک مرخصی میگرفت میومد دم خونمون ولی میدید ک من پیدام نیست و خونمون در حال ساخت هس منم ک میدیدم ازش خبری نیست روز به روز داغونتر میشدم دنیا واسم زهر بود ثانیه هاش برام مرگ بود خلاصه خانوادم انقد تو گوشم خوندن ک این نمیاد تورو بگیره فقط بازیچه ی خودش کرده بود دیدی ک اگه میخواستت پیدات میکرد هرطور ک شده خلاصه من به حرفای خانوادم توجه نمیکردم داستانم از اینجایی شروع میشه ک اون اقا پسر انقد دنبالم میفتاد توراه مدرسه تا اینکه شماره ش رو به هر طریقی ک شده به من بده یک روز دیدم مامانم میگه این پسره چرا انقد دنبالت میفته صبح ها همش ایستگاه وامیسته تا تو اومدی از اونجا رد شدی بیفته دنبالمون گفتم مامان ولش کن توجه نکن گفت شیطونه میگه برم بزنم زیر گوشش ها دیگه دنبالت نیفته گفتم مامان دنبال شر نباش ولش کن شاید کارش اینوراس ک خلاصه بعد مدتها اومد رودر رو شد با مادرم ک از دخترتون خوشم اومده قبلش هم افتاده بود دنبالم فهمیده بود خونمون دقیقا کجاست و حرف دلشو به مادرم زد و گفت ک اگه اجازه بدید با خانوادم بیایم واسه امر خیر مادرمم اجازه داد بعدش اونا با خانواده اومدن و اونا هم خوششون اومد منم امتحانم تموم شد اون وقت تعطیلات رو باهم میگذروندیم با خانوادش انگار ک سالهای سال هست ک همو میشناختیم منم اصلا دوس نداشتم پسره رو هروقت میومدن بهونه میگرفتم و زیاد باهاشون جور نبودم هر سری کادویی چیزی واسم میاورد باهاش دعوا میکردم و پرتش میکردم به یه طرف اتاق و حیاط اصلا دوسش نداشتم فقط به عشقم فکر میکردم یه سری با خانوادم دعوا شد سر همین ک من فقط اونو میخوام نه اینو من با اون ازدواج نمیکنم حتی اگه منو بکشید هم جنازمم نمیخوام بهش بدم چون ازدواج با این حرومه من عاشق عشقمم ک از خانوادم کتک خوردم جوری ک دهن و دماغم خونی شده بود بدنمم کبود سیاه انقد زدن ک تمام بدنم درد میکرد تا دو سه هفته بیرون نمیرفتم لباسای استین بلند میپوشیدم ک کسی نبینه خلاصه من شدم ۱۵ ساله منو دادن به این با این نامزد شدم ولی هنوز دوسش نداشتم دوسال گذشت کم کم عادت کردم به شوهرم خب هر چی باشه میگفتم این شوهرمه فردا پس فرداس ک عروسی کنیم و منم بشم مادر بچه هاش ولی خیلی اختلاف داشتیم با من راه نمیومد خانوادش دخالت میکردن روزگارمو سیاه کرده بودن دختری بودم ک هیچی بلد نبودم فقط یه تخم مرغ درست کردن رو بلد بودم هیچی از زندگی و خونه داری نمیدونستم منو نازنازی بار اورده بودن خیلی هم ازاد بودم ولی وقتی ک ازدواج کردم لباسام بلند و گشاد و با استین بود همونجوری ک قول دادم بهش همونجوری شدم و وقتی ک عروسی کردم اونم بعد دو سه سال بهترین اشپزی رو میکردم هیچکس باورش نمیشد ک منم اینجوری بشم من ۱۸ سالم شد عردسی کردم البته قبلش عشق اولمو دیدم بعد دوسال ک نامزد شدم از سربازی برگشته بود وقتی دست منو تو دستای شوهرم دید دنیا رو سرش خراب شد و فقط چن کلمه به من گفت و رفت و دیگه هم پشتشو ندید اما بهش گفتم ک زوری منو دادن و اونم دعای خوشبختی واسم کرد و رفت و رفت بعد عروسی اخلاق شوهرم بد شد خیییلی بد ک حتی منو کتک میزد بعد ها فهمیدم ک معتاد شده و نمیتونم کنترلش کنم بعد سه سال اونم فهمیدم ک حتی روزهایی بود ک خدامو شکر کردم ازش بچه دار نشدم چون اگه پای بچه وسط بود یا مجبور میشدم باهاش بخاطر بچه زندگی کنم یا بچه این وسط حیف میشد و داغون بعدش منم وکیل گرفتم و همه چی رو تموم کردم ازش طلاق گرفتم یعنی اون داد مجبور بود چون خودش رفت درخواست داد حق طلاقمم با اون بوده زندگیمو جهنم میکرد شکاک و بد بینی و دهن بینی و دخالتای خانوادش همه چیزش منو روانی کرده بود ک به افسردگی مبتلا شده بودم حتی عصبی اون دختر سابق تو خونه پدرم نبودم دیگه همونی ک همه منو دوست داشتن بعد ماه ها ک طلاق گرفته بودم عاشق یکی شدم ک بد بختانه به اونم نرسیدم یعنی نمیرسم چون فهمیدم یکیو زده و فرار کرده

دلنوشته غم انگیز شبنم کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

دسته بندی : ترانه تاریخ : جمعه 22 مارس 2019

دلنوشته غم انگیز شبنم کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

دلنوشته غم انگیز شبنم کیفیت 320 و 128

شبنم هستم…❤️
ی سال پیش توراه سفر ی پسریو دیدم تو ی اتاق بودیم چن شب باهم من همراه خانوادم اون همراه دوستش ی مدت ک گذشت ازش خوشم اومد ولی بیخیال شدم جدی نگرفتم و ب سفرمون ادامه دادیم اونام تقریباتاجاهایی بامابودن ی جایی خوردم زمین دستموگرف و کمکم کرد تقریبا راهو پیاده میرفتیم بیشترراهوباهم بودیم بابام چیزی نمیگف چون نمیتونستم درست راه برم و همش میخوردم زمین درطول راه چیزی نمیگفتم ولی اون شروع ب حرف زدن کرده بود ک تاالان بهش انقدخوش نگذشته و…. ی جاخورد زمین دست منم کشید افتادم روش زود بلندشدم دست اونم گرفتم بلندش کردم ی لبخندزدمو راهمونو ادامه دادیم اخرای راه بود بهم گف ک هرجابره برمیگرده وو پیشم میاد منم چون عتمادی سرکسی نداشم گفتم باش بداز مدتی ازهم جداشدیم وقتی ازش جداشدم همش توفکراین بودم ک واقعابرمیگرده؟! یاحرفاش مث بقیه دروغه خلاصه چن ماهی گذشتو گوشی برادرم زنگ خورد برداشتم دیدم فریده گفتم سلام اونم سلام دادخیلی استرس داشم منتظربودم ی چیزی بگه ولی اون چیزی نگف و چون تلفن برادرم بود نمیتونستم زیادحرف بزنم براهمین گفتم برادرم نیس اومدزنگ میزنه و گوشیو قط کردم خیلی ناراحت بودم ک چراچیزی بهم نگف بدازچن ماه دیه گوشی خریدم و منتظربودم ازفیس برادرم شمارشو پیداکنم اونم ازطریق فیس برادرم ماروپیداکرد وقتی بهش مسج دادم خیلی خوشحال شد ولی خوشحالیش واس چن دیقه بود چن ماهی گذشت فهمیدم ک دوسم نداره و کس دیه ایه رو دوس داشته ک اونم ولش کرده خیلی ناراحت شدم هم واس اون هم واس خودم بهم گف همیشه عشق اون توقلبشه خلاصه چن ماه دیه ای هم گذشت بیشترشبابیرون بود بارفیقاش خوش گذرونی منم خوش بودم ولی ن زیاد وخیلی کم پی ام میداد ی چن دفه باهاش ب شوخی قهر ک ببینم دوسم داره یان ولی اون حتی ی بارم بهم پی ام نمیداد تااخربهش گفتم دوسم نداری برو اونم گف هرکس منو دوس داشته باشه خودش میاددنبالم ن من دنبال اون قبل ازین ک باهم صمیمی شیم دوس دخترزیادداش منم بیشترباپسرودخترهرکی ک واس وقت گذروندن خوب بود باهاش بودم وقت میگذروندم گذشتو گذشت کم کم رابطمون صمیمی شدبهم علاقه پیداکردو تاالانم باهمیم تقریبا ی سالو چن ماه گذشته بدون هیچ قهرو دوایی باهمیم و اگ ازهم ناراحت باشیم ب هم بدن پی ام میدیم ک اینطوری هیچ کدوممون ناراحت نشیم من هم قسم خوردم بجزاون باکسی ازدواج نکنم من مطمعنم ک ب هم میرسیم چون باتمام شرایط و بدی هامون باهم کنارمیایمو پشت همیم و مشکلاتمونو باهم حل میکنیم ازون وقتی ک ازش جداشدم توسفرتاالان ندیدمش ولی دوسش دارم از راه دور ازدل پاک اونم همین طور…..